اين ماده مي گه"اگر مردي زنش رو با مرد اجنبي (يعني مرد ديگر) در يك بستر ببينه، مي تونه هر دونفر اونها رو بكشه، بدون اينكه قصاص يا حتي ديه بهش تعلق بگيره."
اين در حاليه كه اصلاّ چنين حقي براي زن درنظر گرفته نشده(كه اصولا نبايد چنين حقي وجود داشته باشه چون بسيار غيرانسانيه).
اگر زني همسرش رو با يك زن اجنبي همبستر ببينه، بايد چهارتا شاهد زنده بياره تا فقط بتونه طلاق بگيره. البته اين لطف رو به زن كردن كه"اگر مكره باشد(يعني مورد تجاوز واقع شده باشد) فقط مي تواند مرد را به قتل برساند."
امّا شايد مرد اونقدر عصباني باشه كه به زن فرصت دفاع از خودش رو نده! اصلا شايد زن مرد رو فريب داده و به عنوان يك مطلقه با اون همبستر شده باشه. اونوقت شوهرش سر مي رسه و مرد بيچاره از همه جا بي خبر رو به قتل مي رسونه.
اين موضوع هم مورد سواله كه سيستم قضايي كشور ما كه تا اين حد پيچيده است و براي يك شكايت ساده مثلا عليه توهين و افترا يا اعاده ي حيثيت بايد كلي دوندگي كرد تا با حضور كلي شاهد و چند مرحله دادگاه حكمي لازم الاجرا بشه، چطور اجازه داده يك نفر كه معلوم نيست از كدوم طبقه و با چه سطحي از سواد و فرهنگه و طبيعتا در چنين لحظه اي در حالت عادي هم نيست، بدون مراجعه به هيچ يك از مراجع قانوني، بدون شاهد و بدون شكايت خودش جاي قاضي بنشينه، حكم مرگ دو نفر رو صادر و اجرا كنه....
آخه يكي بگه اين عدالته؟..
من زنم، موجودي عاشق...
آنكه مرا آفريد، عشق را در وجودم نهاد و برهنگي ام را در آغوشي جاي داد كه از قلب و روحم حفاظت كند. مرا زيبا آفريد تا به مرد وفاداري بياموزم. از عشق سيرابش كنم و جام لبريز از شهوتش را در خود فرو كشم و در اوج لذت، به خدايش نزديك كنم.
مرا آفريد تا فرزندان بياورم همچون خود زيبا و آزاده و به آنان مهر ورزي بياموزم و ايثارو فداكاري كه خود بر آنها پايبندم.
هنگامي كه بر زمينم مي فرستاد، فرمود: آنچه در وجودت گذارديم، بار سنگيني است، جسم و روح وقلبت را مي بخشي اما وفا نميبيني. رنج مي بري و همدمي نمي يابي. از درياي چشمانت فرو ريز تا زخمهايت را مرهمي باشد....
در تاریکا روشن بعد از اذان صبح٬ که پرنده ها تازه بیدار شده اند و سرو صدایی از سر کیف سر می دهند٬ زنی تنها با لباس خواب سفید و بلندش روی تختی دونفره نشسته و زانوهایش رابغل گرفته و فکر می کند. توضیح خاصی برای توصیف صحنه صامت وجود ندارد . جای کنار زن خالی است و روتختی آن بهم خورده ٬انگار که کسی پیش از آن در آنجا خوابیده باشد . یک سری کتاب و لباس کف اتاق خواب ریخته و چمدان بزرگ قرمز رنگی کنار در انتظار می کشد . چهره زن کاملا بی حالت است . بی حرکت مثل مجسمه به سفیدی دیوار روبه رویش خیره شده و انگار نقشی روی آن می بیند. دوربین روی صورت زن ثابت می ماند . صدای آواز پرندگان شنیده می شود و صبح صادق از راه می رسد . قطره اشکی روی گونه ی زن می افتد واو همچنان به سفیدی دیوار زول زده است.
دیشب دوباره دلم گرفته بود فقط صدای تو می توانست آرامم کند . تلفن را برداشتم و شماره ات را گرفتم .دو بوق کوتاه وبعد پاسخ دادی : سلام...لطفاً پیغام بگذارید تا در اسرع وقت با شما تماس بگیرم .همان صدای ضبط شده همیشگی .پیغام نگذاشتم .چند دقیقه بعد دوباره شماره گرفتم :سلام لطفاً پیغام بگذارید تا در اسرع وقت با شما تماس بگیرم .دوباره و دوباره .می دانستم پاسخ نمی دهی و با ناامیدی دوباره امتحان می کردم .روزها کارم همین شده است .تماس می گیرم و صدایت را می شنوم .روزی صدبار.امید داشتم که بالاخره جواب می دهی و حتی تنها شنیدن صدایت برایم آرامش داشت .اما دیگر به آن صدای ضبط شده و یکنواخت همیشگی عادت کرده ام . دیگر حتی یک کلمه جدید هم نمی گویی .حتی در اسرع وقت هم با من تماس نمی گیری .وتنها چیزی که به آن دلخوشم صدای روی پیغامگیرت است .
دیروز برای آخرین بار شماره ات را گرفتم :
سلام لطفاً پیغام بگذارید...
به اندازه یک نخ سیگار طول کشید. حدود 4 دقیقه و 37 ثانیه. از آن سیگارهای بلند و سفید آمریکایی که دهان را تلخ می کنند و دود خاکستری غلیظی دارند .با آرامشی نفرت انگیز به سیگارش پک می زد و او را نگاه می کرد که عریان در برابرش نشسته بود و جان تکان خوردن نداشت . شانه های پهن و خوش ترکیبش کم کم داشت خم می شد و گاه از درد اخم هایش را درهم می کشید اما کلمه ای حرف نمی زد . لب هایش خشک و خاموش بود و با پوزخند مضحکی او را نگاه می کرد . یک کام دیگر از سیگارش گرفت و بدن سفید و برهنه او را برانداز کرد . هنوز جای دستهایی را روی تن او احساس می کرد که مثل حلزون رد کثیف و لزجی به جا گذاشته بودند. چشمهایش آرام بسته می شد و هیچ نشانه ای از تأسف در آن نبود .با خشم چند بار از سیگارش کام کشید و تلفن را برداشت .
پلیس در کمتر از 10 دقیقه بعد رسید . جسد با وضع رقت باری به صندلی بسته شده بود . ماموران پلیس تمام خانه را به دنبال سرنخی تفتیش کردند .
تنها روی میز روبه روی مقتول یک ته سیگار روژلبی در زیر سیگاری مانده بود .
بعضي از دوستانم مرا فمينيست مي خوانند، شما هم ممكن است است مقالات، روز نوشت ها و داستانك هاي زيادي درباره ي زن و حقوق او در اين وبلاگ بخوانيد.
با اينكه اذعان مي كنم كه مكتب فمينيست(بر خلاف باور بسياري از ما) هرگز بر برتري زنان بر مردان پافشاري نمي كند، اما هنوز بسياري از نظريت مطرح شده در اين مكتب براي من قابل قبول نيست. همچنين من هنوز دانش و آگاهي كافي را براي انتخاب يك مكتب ندارم و آنچه مي گويم نظرم درباره ي تساوي حقوق زن و مرد هردو به عنوان انسان و پايمال شدن اين حقوق در طول تاريخ و درتمام نقاط جهان است. حقوق فطري وطبيعي كه مواد 2،1و3 اعلاميه جهاني حقوق بشر را هم به خود اختصاص داده است.
ماده1: تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق برابرند. همه از عقل و وجدان بهره مندند و بايد نسبت به يكديگر با روح برادري رفتار كنند.
ماده2: هركس بدون هيچ تمايزي از نژاد، رنگ، جنسيت، زبان، مذهب،باور سياسي يا هر باور ديگري، خاستگاه ملي يا اجتماعي، دارايي و ولادت يا هر موقعيت ديگري از حقوق و آزادي هايي كه در اين اعلاميه برشمرده شده برخوردار است.
ماده3: هركس حق برخورداري از حيات، آزادي و امنيت شخصي دارد.
نقده وسيله اي زينتي ست كه در زمان مادربزرگ ها و مادر مادربزرگ هايمان و حتي پيش از آن به كار مي رفته كه معمولا به لباس سنجاق مي شده يا براي بستن چارقد و روسري مورد استفاده قرار مي گرفته.
راستش خود من هم تا به حال يك "نقده" را از نزديك نديده ام و شايد بيشتر به خاطر ايهامي كه در آن به كار رفته و مضمون دو پهلويي كه دارد آن را انتخاب كرده ام.
به هرحال "نقده" وسيله اي است كه باعث مي شود يك "چيز" زيباترجلوه كند، همانطور كه نقد در مورد هر موضوعي باعث رشدوبهترشدن آن مي شود. البته به شرط آنكه نقد ما بدون حّب و بغض و با هدف سازندگي باشد.
اسم نقده را اولين بار براي نشريه ي دانشجوييمان انتخاب كرديم. نشريه اي كه حتي يك شماره ي آن هم اجازه چاپ نگرفت. شك ندارم كه يكي از دلايل اصلي مجوز ندادن به اين نشريه، باري بود كه اسم آن به همراه داشت
من آنقدر حرف داشتم كه نمي توانستم يكجا بنشينم تا راهي خود به خود باز شود. اين بود كه يك روز پشت كامپيوترم نشستم و كلمه blogfa را درgoogleتايپ كردم و براي خودم وبلاگ ساختم تا بتوانم آزادانه بنويسم.
تجربه وبلاگ نويسي ندارم. دفتر زياد سياه كرده ام امّا تا حالا كمتر كسي نوشته هايم را خوانده است.
به شما نياز دارم. شمايي كه لطف مي كنيد و سري به وبلاگ من مي زنيد و نوشته هايم را مي خوانيد. نظرات شما به من فرصت بهتر فكر كردن و بهتر نوشتن را مي دهد. هر كاستي و اشتباهي را به حساب كم تجربگي بگذاريد و بدانيد كه با آغوش باز پذيراي هر نقدي از سوي شما هستم.
برايتان قصه مي گويم. امّا قصه هايم تصوير حقيقت است. نگاهم را به جامعه بيان ميكنم و از حقوقي مي گويم كه پايمال شد.
اشتباه نكنيد! اين وبلاگ سياسي نيست. من نمي خواهم پرچم به دست بگيرم يا عليه دولت سخنراني كنم. فقط مي خواهم ديدگاهم را نسبت به جامعه اي كه در آن زندگي ميكنم واتفاقاتي كه دورو برم مي افتد بيان كنم. مي خواهم بنويسم. چون اين بهترين كاري است كه مي توانم انجام دهم...